در رویاهای هنوز کودکانه ام تو را می بینم که چون باد می وزیباد صبا را می گویم چون ابر می باری بر باغ های تشنه ی بی حاصل و چون جاری همیشه ی رود زمزمه می کنی نجوای سفر رادر گوش مردمان.و باز می بینم تو را در انتهای جاده ی مه آلود زندگی در شولایی از نورو با علمی در دستکه در باد تکان می خورد و می شنوم فریادت را که:آی این منم...............دختری از دیار شقایق ها از سرزمین اثیری رویاهاو آمده ام تا بگویم:چشم ها را باید شست جور دیگر باید دیدطرز دیگر باید زیستو آمده ام تا بر دیوار دلهاتان بنویسماینجا خانه ی خداستو تنها به کسی باید پروانه ی زندگی بدهیدکه عشق را می فهمد شکفتن گل را می فهمدو پرواز پرستور ا می فهمدو دیگر صدایی از تو نمی شنوم.

سروده استاد بزرگوارم
سلام
با تشکر از محبتت
بله عکس برادر شهیدم هست
متن بالا را خواندم تا آنجا که نوشتی:
که در باد تکان می خورد
و می شنوم فریادت را که:
آی این منم
جالب بود اما به بعدش را نپسندیدم و بسیار پرشور بود
نوشتار را از اوج حماسی اش به پایین می کشاند
موفق